تبليغات X
اشعار شعرای مختلف به صورت دیوان
هر گونه کپی برداری فقط و فقط باذکر منبع مجاز میباشد

جمشید  [صفحه 5]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
بدو گفت گر سوی من تافتیاگر همچنین نیز پیمان کنیجهان سربه​سر پادشاهی تراستچو این کرده شد ساز دیگر گرفتجوانی برآراست از خویشتنهمیدون به ضحاک بنهاد رویبدو گفت اگر شاه را در خورمچو بشنید ضحاک بنواختشکلید خورش خانه​ی پادشافراوان نبود آن زمان پرورشز هر گوشت از مرغ و از چارپایبه خویش بپرورد برسان شیرسخن هر چه گویدش فرمان کندخورش زرده​ی خایه دادش نخستبخورد و برو آفرین کرد سختچنین گفت ابلیس نیرنگسازکه فردات ازان گونه سازم خورشبرفت و همه شب سگالش گرفتخورشها ز کبک و تذرو سپیدشه تازیان چون به نان دست بردسیم روز خوان را به مرغ و برهبه روز چهارم چو بنهاد خوانبدو اندرون زعفران و گلابچو ضحاک دست اندر آورد و خوردبدو گفت بنگر که از آرزویخورشگر بدو گفت کای پادشامرا دل سراسر پر از مهر تستیکی حاجتستم به نزدیک شاهکه فرمان دهد تا سر کتف اویچو ضحاک بشنید گفتار اوی ز گیتی همه کام دل یافتینپیچی ز گفتار و فرمان کنیدد و مردم و مرغ و ماهی تراستیکی چاره کرد از شگفتی شگفتسخنگوی و بینادل و رایزننبودش به جز آفرین گفت و گوییکی نامور پاک خوالیگرمز بهر خورش جایگه ساختشبدو داد دستور فرمانرواکه کمتر بد از خوردنیها خورشخورشگر بیاورد یک یک به جایبدان تا کند پادشا را دلیربه فرمان او دل گروگان کندبدان داشتش یک زمان تندرستمزه یافت خواندش ورا نیکبختکه شادان زی ای شاه گردنفرازکزو باشدت سربه​سر پرورشکه فردا ز خوردن چه سازد شگفتبسازید و آمد دلی پرامیدسر کم خرد مهر او را سپردبیاراستش گونه گون یکسرهخورش ساخت از پشت گاو جوانهمان سالخورده می و مشک نابشگفت آمدش زان هشیوار مردچه خواهی بگو با من ای نیکخویهمیشه بزی شاد و فرمانرواهمه توشه​ی جانم از چهرتستو گرچه مرا نیست این پایگاهببوسم بدو بر نهم چشم و روینهانی ندانست بازار اوی
?حمید | 14 دي 1385 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر | موضوع: اشعار شاهنامه