تبليغات X
اشعار شعرای مختلف به صورت دیوان
هر گونه کپی برداری فقط و فقط باذکر منبع مجاز میباشد

جمشید  [صفحه 4]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
جوان نیکدل گشت فرمانش کردکه راز تو با کس نگویم ز بنبدو گفت جز تو کسی کدخدایچه باید پدرکش پسر چون تو بودزمانه برین خواجه​ی سالخوردبگیر این سر مایه​ور جاه اوبرین گفته​ی من چو داری وفاچو ضحاک بشنید اندیشه کردبه ابلیس گفت این سزاوار نیستبدوگفت گر بگذری زین سخنبماند به گردنت سوگند و بندسر مرد تازی به دام آوریدبپرسید کین چاره با من بگویبدو گفت من چاره سازم ترامر آن پادشا را در اندر سرایگرانمایه شبگیر برخاستیسر و تن بشستی نهفته به باغبیاورد وارونه ابلیس بندپس ابلیس وارونه آن ژرف چاهسر تازیان مهتر نامجویبه چاه اندر افتاد و بشکست پستبه هر نیک و بد شاه آزاد مردهمی پروریدش به ناز و به رنجچنان بدگهر شوخ فرزند اوبه خون پدر گشت همداستانکه فرزند بد گر شود نره شیرمگر در نهانش سخن دیگرستفرومایه ضحاک بیدادگربه سر برنهاد افسر تازیانچو ابلیس پیوسته دید آن سخن چنان چون بفرمود سوگند خوردز تو بشنوم هر چه گویی سخنچه باید همی با تو اندر سراییکی پندت را من بیاید شنودهمی دیر ماند تو اندر نوردترا زیبد اندر جهان گاه اوجهاندار باشی یکی پادشاز خون پدر شد دلش پر ز درددگرگوی کین از در کار نیستبتابی ز سوگند و پیمان منشوی خوار و ماند پدرت ارجمندچنان شد که فرمان او برگزیدنتابم ز رای تو من هیچ رویبه خورشید سر برفرازم ترایکی بوستان بود بس دلگشایز بهر پرستش بیاراستیپرستنده با او ببردی چراغیکی ژرف چاهی به ره بر بکندبه خاشاک پوشید و بسترد راهشب آمد سوی باغ بنهاد رویشد آن نیکدل مرد یزدان​پرستبه فرزند بر نازده باد سردبدو بود شاد و بدو داد گنجبگشت از ره داد و پیوند اوز دانا شنیدم من این داستانبه خون پدر هم نباشد دلیرپژوهنده را راز با مادرستبدین چاره بگرفت جای پدربریشان ببخشید سود و زیانیکی بند بد را نو افگند بن
?حمید | 14 دي 1385 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر | موضوع: اشعار شاهنامه